خرید بک لینک
داشتم سایت رنگی رنگی رو بالا پایین میکردم که یهو تصمیم گرفتم نفر پنجم یه آدم ِ رنگی باشه ! :] دست به کار شدم و تمام چیزهای گوگولی که میدونستم ذوق رو به این دوستمون منتقل میکنه ، آماده کردم و بعدم چیلیک چیلیک و سِند ! :) خودش که میگفت خیلی هپی نس داشت توی عکس و " گی لی لی گو لو لو ای " بوده :) بماند

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

توی سالن مطالعه ، اون طرف ِ آتنا ، یکی میشینه که اسمش حانیه اس :)) من از همون بار اولی که دیدمش بهش گفتم که چقدر آشناست و حتی توی یه عکس کنار ِ من بوده :))) حانیه هم کلاسی ِ کلاس پنجم من عه :))))) من هفت سال بود که ندیده بودمش :) حالا امروزم عکس کلاسی ِ سال 89 رو بردم با خودم سالن مطالعه و به حانیه

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

امروز مینا و هدیه نیومده بودن . دیدم طلیعه هم تنها نشسته سر میزش ، رفتم پیشش و زنگ بعد نشستیم با طلیعه عصرونه پنیر سبزی زدیم :))) اونم پنیر تبریزی :]

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

با شوقی زاید الوصف این آهنگ رو گذاشتم و تا خود کلاس ِ خانوم خ. پلی کردم و نفس کشیدم :دی امروز روز خودم بود. رفتم دو دونه شمع یک و هشت هم گرفتم :دی بواقع کدوم فینگیلی رو سراغ دارین که خودش بره برای خودش شمع بخره ؟ :دی

http://s9.picofile.com/file/8291728242/10_Hamin_Lahzeh.mp3.html

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

خب همیشه که نمیشه لبخند نشوند ! گاهی هم میشه یه سری چیزای بد که امروز اتفاق افتاد رو ، فراموش کرد :) اینجوری تازه خودت و طرف مقابل هم احساس بهتری دارین :) والا ! امروز روز نا دیده گرفتن ِ چیزایی که دیدیم و انتظارش نبود ، نام گذاری میشه !

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

امروز :)))

یکی از آدمهایی که کنکوریه و خیلی نا امید شده بود رو به زندگی برگردوندم :دی اول توی یه برگه نوشتم :" سعیهم مشکورا ! " با یکم خوشگل سازی ! و رفتم چسبوندم به میزش :))))))) و کلی بالای منبر رفتم که بابا جان همه ی تلاش های ما توی هر برهه زندگی مون ، یه روزی مورد سپاس قرار خواهد گرفت و به عبارتی پاداشش رو میبینیم دیر یا زود :) و فقط باید تلاش کرد و به اون روز فکر کرد :)

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

:) قبل از هر چیز ، باید بگم نمیدونم چرا استرس دارم الان :دی انگار دنیا میخواد تا دقایقی دیگه منفجر بشه مثلا :دی وای لباس چی بپوشیم حتی =) تا این حد رد داده ی الهی شدم این چند روز =) بگذریم! تابستون ِ قبلی ، یه شب از شبهایی که با فرانک حرف میزدیم ، بعد از اینکه شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم ؛ نیم سا

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 22:20

+ دیگه از کسی که طی ِ چندین ماه ِ گذشته ، سنگین ترین کاری که کرده ، حمل دو دونه کتاب ِ 700 صفحه ای بوده ؛ به ولله انتظار چنین اسپک هایی نبود!! =)))) والا ! 13 بدر ، منو ورداشتن بردن وسط دشت ، والیبال بازی کنیم :| خب داداچ داری اشتباه میزنی آخه :| منم به تلافی ش ، ساعت 6 و نیم عصر 13 ام ، به مامان گف

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1396 ساعت: 4:27

سلام سلام :دی در حقیقت توی عمر ِ کوتاه ِ بلاگریم ، اینطوری پست ننوشته بودم تا بحال =) بگذریم ! الان دقیقا در موقعیتی بس نوستالژی طور نشستم و دارم اینا رو برای شما تایپ میکنم . همون گوشه ی دنج ِ اتاق که قبلا پستای طولانی رو اونجا مینوشتم :)) و یه لیوان چایی هم کنارم بود :دی الانم البته سینی ِ شام کنا

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 21:57

سر ظهر ، شاید ساعت 12 مثلا ، با مامان و بابا راه افتادیم بسمت حرم :) سال ِ تحویل های حرم ، حس ِ خوبی همیشه داشته ! توی راه ، به تمام ِ روزهای رفته فکر میکردم. به تمام روزها ، شبها ، تصمیم ها ، کارایی که کردم تا امروز . به طرز تفکرم فکر کردم. 95 خیلی تغییرا برای من داشت. اونقدری که از من کسی رو ساخت

برچسب: نویسنده: سارا پورحسین تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 23:13

صفحه بندی